۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

صد و پنجاه و هفت

دل خوشی ها کم نیست. مثلا پیغامکی که استادم برام نوشته بود. خیالِ صبح های نه چندان دوری که به نوازشِ خورشیدِ بهار بیدار می شوم. دست نوازشگری بر شانه. لبخندی در آن چشم ها.

دلهره ها را چال می کنم زیرِ قالی. با این حال انگشت می گذارد روی زخم. نفسِ تندی می کشم اما لبخندم را زنده نگه می دارم. می گویم نگران نباش. که از پسش بر می آیم. تهِ دلم ولی می لرزد. آدم است دیگر. می لرزد با این حال راهش را پی می گیرد. زنده است و زنده می ماند. بید شاید باشد و بلرزد به این بادها، ولی باد بالاخره خسته می شود. می ایستد. لرزه هم می گذرد. آن وقت می شود مجنون. آرام آرام دستِ نوازش می کشد بر زمین، بر نسیم.

دل است اما به هر حال. می لرزد به دیداری. تن به ضجه آغوش طلب می کند. آغوشی که کیلومترها آن سوتر نشسته رو به روی دوربین. می بینی. می شنوی. با این حال تن گرمای آغوش می خواهد. فشار بازوان را.

می لرزم. این را که خواندم هم لرزیدم. ساده می لرزم این روزها. یک روز گفته بودم بهش که حافظ می گوید
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستانِ جانی مشکل توان بریدن

بعدترک فکر کرده بودم که گاهی مشکل هم نیست. نمی شود اصلا. ربطی هم ندارد به دیدن ها. می توانم ندیده باشمش مدت ها. گوشه ی دلم ولی سندِ شش دانگی به نامش است.

۱ نظر:

  1. از دوستان جانی اصلا نتوان بریدن...
    می دانم این را. برای همین است که هنوز بعد از یک سال و اندی دلم بهانه ی تو را می گیرد و گاهی کودک بهانه گیر درون می خواهد با آن افکار به دردش را کم کند...

    دوستی مان دارد شش سالش می شود! نمی دانم بالاتر از شش دنگ هم داریم برای سال های آتی؟
    :)

    پاسخ دادنحذف