حالِ خوشی است. صبح بیدار شدم. با خودم فکر کردم که این همه کار که دارم، نمی خواهم به دلهره حرامشان کنم. فردا در جلسه ی گروه مان قرار است کارهایی که کرده ام را ارائه بدهم. باید اسلایدها را می ساختم و آماده می کردم. اسلاید درست کردن از شانزده هفده سالگی به این طرف همیشه کاری بوده که فقط از سرِ وظیفه انجامش داده ام و تا شده ازش کناره جسته ام. صبح دلهره آمد که گریبانم را بگیرد. بس که این روزها ضعیف بوده ام باورش شده بود که می تواند ساده از پا بیاندازدم. ریشخندش کردم. به خودم گفتم انگار کن که می خواهی برای رفقات قصه بگویی. نگرانی ندارد که. آمدم دانشگاه. نشستم پشتِ میزم. تنها توی آزمایشگاه. آهنگ با صدای بلند. فکر کردن و مرتب کردنِ افکار. به خودم آمدم، دیدم حتی از درست کردنِ اسلایدهام دارم لذت می برم. از تنهاییِ آزمایشگاه. از حسِ بی زمانی که این اتاق بی پنجره بر می انگیزد. یک جورِ خوشیِ عمیقی خانه کرده توی دلم. این همه وقت از خودم دریغ کرده بودم آیا؟ نمی دانم از کجا آب می خورد، هر چه که هست، مستم کرده امشب، اینجا، توی این اتاقِ روشنِ بی زمان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

راضیم از پستت! به منم یه حال خوشی القا کرد :)
پاسخ دادنحذف