۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

دویست و هفتاد و هشت

رویای دوچرخه را امروز بالاخره عملی کردم. رفتم و کار را یک سره کردم. بعد یک ساعتی دوچرخه سواری کردم. مسیرِ خانه. یکی از رویاهای دیرینم بود. که یک روزی، یک جایی، دوچرخه بشود وسیله ی نقلیه ام. هر چه قدر که گریزانم از رانندگیِ ماشین، دوچرخه سواری مستم می کند. فال و تماشا. و نسیمِ خنکی که می پیچد توی موهای آدم. مگر می شود شاد نبود؟ مگر می شود لبخندِ خرسندی به لب نیاورد؟
دیرتر، شب که می شود، تردید می افتد به دلم که مبادا خرجِ زائد بوده باشد، باهاش حرف می زنم، آن ورِ اقیانوس. می گوید معلوم است که نه. به این می گویند سرمایه گذاری. خوشی بر می گردد. خوشیِ بی بدیل. دوچرخه گوشه ی اتاق استراحت می کند. نگاهش می کنم. چه طور می شود به چشمِ زائد یا اسراف نگاهش کرد وقتی آن همه راه را در یک ساعت طی کرده برایم امروز؟ تقریبا معادلِ زمانی که با مترو طول می کشید. تازه در هوای باز و آفتابِ گرمِ دلچسب، به جای تونل های نمور.

۱ نظر: