درد همه جا هست. بعد آدم می آید دردِ دل کند می بیند که ای دلِ غافل! دردهای خودش چه ناچیزند در برابرِ این همه دردی که به همه جا رخنه کرده و بعد با خودش فکر می کند که کاش کسی بود، بی غم، بی درد، که می شد بی عذاب وجدان سر بر شانه اش گذاشت و گریه کرد. بعد به خودش می آید که هه! چه آرزوی محالی. بعد می رود بغض اش را با یک کافه موکا پایین می دهد و می نشیند کنار پنجره و می گذارد آفتابِ دی ماهِ شهرِ ساحلی پوستش را نوازش کند و گرمای زنده اش بخزد زیر پوستش. توی رگ هاش.
بعد بیاید خانه و ناروتو ببینند و دلش شاد شود به دیدنِ این رفیق خستگی ناپذیر، این توده ی امید. بعد شب شود و سولاریس ببینند و فکر کند و با هم راجع بهش گپ بزنند و حسِ تلخ و شیرینی بیاید بنشیند بیخ گلویش از تنهایی و فراموشی و کوتاهی هایی که در حقِ عزیزتر کسانش کرده این روزها و فکر کند به قصه ی شهرِ سنگستان و امیدِ رستگاری و صدایی سَر داده در غار. و فکر کند به تنهایی و فراموش شدگی و دلش بگیرد و بعد یادش بیفتد به صبح و پیغامِ آشنایی که داشته با دوستی قدم می زده و آن دوست بهش گفته که به تو بگوید که دلتنگت است و آدم را وادارد به فکر کردن به تمامِ بارهایی که دلش هوای حرف زدن با آن دوست را کرده ولی در این گوشه ی دنیا مانده بی هیچ راهی برای یافتن اش؛ نه آدرسی، نه ایمیلی، نه شماره ای. هیچ. و بعد فکر کند به آن تصویری ازش که آن دوست دلش براش تنگ شده و دوباره آن حس بیاید بیخ گلوش و دیروقت باشد و خسته باشد و سرش درد کند و بگذاردش به عهده ی خواب که بیاید و بشوید و ببرد و تازه اش کند.

فريده حرف بزنيم
پاسخ دادنحذفنگران شدم
يه مدت از اينجا غافل شدم وقتي اومدم به اندازه چندين روز فريده خواندم، فريده ي غمگين