رفتم دانشگاه. بدونِ لپ تاپ. به جاش کتاب همراهم بود. کتاب و کاغذ. تمرکزم بالاتر بود. اشتیاقم هم. بابا عادت داشت بگوید بنویس. مسئله را از ذهن بیار روی کاغذ. وقتی می نویسی احتمالِ خطا کمتر می شود. آن موقع ها همه چیز خیلی ساده تر بود و خطای کمتر به اتلافِ وقت و کسالت باریِ نوشتنِ بدیهیات نمی ارزید. مدرسه ای بودم و کله شق. امروز اما دیدم نوشتن، نه به خاطرِ احتمالِ خطای کمتر، که به خاطرِ لذتِ آفرینش که به آدم می دهد، اشتیاق می آورد. و اشتیاق تمرکز می آورد. کاغذ و قلم و روزی به دور از اینترنت. به جای استراحتی از جنس گشت و گذار در اینترنت، رفتن به کتابخانه پیِ کتابِ "سلاخ خانه شماره پنج" که رفیقکی پیشنهاد داده که بخوانمش. سلاخ خانه نیود. در میانِ قفسه ها شروع کردم به گشت و گذار. تلاش می کردم نظم چیدمانِ کتاب ها را کشفِ رمز کنم. در همین میانه نگاهم خورد به اسم سارتر. و کتابی به اسمِ چهار نمایشنامه. یادم افتاد چندین روز پیشترک می خواستم یک تکه از دست های آلوده ی سارتر را که اثرِ عمیق و ماندگاری بر من داشته برایش تعریف کنم. حافظه یاری نداد و نقل به مضمون هم به اندازه ی کافی دلنشین نبود. امیدِ مبهمی داشتم که چهار نمایشنامه یکی شان دست های آلوده باشد. کتاب را برداشتم و بود. خوشحالیِ نابی در رگهام دوید. همان جا ایستادم و آن گفت و گو را که می خواستم خیلی سریع پیدا کردم. امانت گرفتم کتاب را و برگشتم سرِ کار و فعالیت. خوشحال و جوان.
بعدترش، روزم را ختم کردم به جرعه جرعه چای مورد علاقه ام را در ازدحامِ کافه ی محبوبم نوشیدن. تا آمدم دست ها ی آلوده بخوانم، سنگینی نگاهِ کنجکاوی که می خواست اسمِ کتاب را بخواند متوقفم کرد. نگاهش کردم و کتابم را جوری گرفتم که اسمِ کتاب را راحت بخواند. سر صحبتمان باز شد. فرانسوی بود و اسمِ انگلیسی نمایشنامه های سارتر برایش آشنا نبود. گپ و گفتِ خوبی داشتیم.
آدم انگار گاهی لازم است از تکنولوژی فاصله بگیرد. گپ و گفتِ تصادفیِ امروز، همان چند دقیقه عمیقاٌ شادم کرد. آگاهم کرد به عزلتِ ناآگاهانه ی تکنولوژیک.

کلاهت که بزودی برسد، تصویرت در کافه کامل می شود. آن وقت شاید این شادی هایت هم رنگ بیشتری بگیرند. شاید هم رنگ بنفش بگیرند، مثل کلاهت
پاسخ دادنحذف